تبليغاتX
کلاغ؟پر!
بهار امسال هم بهار نبود

هوا خوب بود٬زمین زیبا شد٬شقایق بود٬گل داشت٬

اما همرنگ شیشه های غبار گرفته ی کلاس درس بود

زلال نبود

اصلآ بهار نبود

فقط اردی بهشت بود

فقط شقایق داشت...

بهار ....نه...نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:22  توسط سکوت  | 

دل که گرفته باشه نوشتن دست خود آدم نیست.

شروعش سخته ها!چون واسه خودت قید و بند می ذاری واسه همین هی نمی تونی بنویسی.

اما وقتی قلمت راه افتاد و پر رو شد٬دیگه واویلاس.دیگه مگه می تونی جلوشو بگیری؟!

هوا عالیه

اردی بهشته دیگه.اما من نمی فهمم اینا که بغل دست من نشستن

سر کلاس الاغن که نمی فهمن اردی بهشته یا من الاغم که فهمیدم اردی بهشته

خلاصه

اگه شما هم فهمیدید که چه بهتر٬ اما اگه نفهمیدید بی زحمت یه سَری به پنجره های اتاقتون بزنین.

به خدا چشم به راهن

یه نگاهی به کوچه های سبز بندازین و اون ریه های دود گرفته (واسه سیگاری هایی مث خودم)٬

یا دوده گرفته (واسه غیر سیگاری هایی مث بغل دستیم) رو یه کم جون ببخشین!

صواب داره (یا ثواب داره؟! یا سواب داره؟!هر کدومش باحالتره ٬منظورم همونه!)

همین!

اردی بهشته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:6  توسط سکوت  | 

بهار آمد و دی رفت و آسمان تر شد        // نسیم آمد و با بوی لاله همسر شد

چمن ز خاک سیه سر زد و قدی افراشت  // چنان که نخوت آن خاک تیره کمتر شد

هوای دی که سیه بود و بغض همره داشت// درود بر هوای فرودین که بهتر شد

چو خاک مرده به اقدام لاله رنگین شد       // بنفشه ولوله ای کردو دشت محشر شد

بنازم آن قد ابر سپید سرگردان                //که چون بیامد وشد حال دشت دیگر شد

شقایق از دل سنگین کُه چنان که دمید      //به چشم بد نظران همچو زخم خنجر شد

ز راه دور بیامد دوباره بلبل شاد                  //وَ دشت خانه ی او گشت ولاله بستر شد

درود بر لطافت و قدوم سبز بهار                  //به لطف آمدنش حال ما که بهتر شد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 16:54  توسط سکوت  | 

با همه ی بی سرو سامانی ام           باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست          در پی ویران شدنی آنی ام

تشنه ی گرمای کسی نیستم            آمده ام تا تو بسوزانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم                تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت               خوب ترین حادثه می دانی ام؟!

آمده ام تا که نگاهم کنی                   تشنه ی آن لحظه ی طوفانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست         تشنه ی یک صحبت طولانی ام

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:40  توسط سکوت  | 

دلم برای شیشه های شهر می سوزد٬

دست هایت را از آن سوی شیشه بر دستهایم بگذار...

شیشه ها دیر زمانیست در انتظار خطوط آشنای دستان تو و من اند...

یادت هست؟

هوا آن قدر مسموم بود که ریه های روحم 

دیگر توان تنفس هوای گرم محبت را نداشت

و نفسش تنگ می شد

من گریه می کردم

روحم گریه می کرد....تو نمی دیدی...

تو هیچگاه ندیدی...

یادت هست؟!

همان روز را که بی رحمانه او را زدم؟

لبه ی بی رحم تیغ را آنچنان بر تنش کشیدم

که جز نوک تیز سوزن جراحی

 تکه های از هم گسسته اش را

هیچ چیز با هم آشتی نداد...

اما تو باز هم ندیدی...

تو فقط دغدغه ات مچ بند های سبزی بودند که

وقتی بر مچهایمان نمی دیدی شان آشفته می شدی

نخ های دوخته شده بر مچ کوچک من هم سبز بودند

اما تو آن ها را هم ندیدی...

عشق را ندیدی

جنون را ندیدی

به اندازه ی هشتاد و هشت بار

به تو عاشق شدم

هشتاد و هشت بار به یادت نفس کشیدم

هشتاد و هشت روز با تو زیستم

هشتاد و هشت شب در زلال نگاهت گم شدم

هشتاد و هشت بار در آغوشت آرمیدم

به ازای هر هشتاد و هشت اسمی که در دفتر ها و کاغذ هایت می نوشتی

هشتاد و هشت بار پرستیدمت

اما تو فقط مچ بند های سبز را دیدی

تو هیچ گاه هیچ چیز ندیدی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 4:57  توسط سکوت  | 

 

در کنار نیمکت تنها

اشک می ریزم

و چمن زرد  زیر پایم آب می خورد

شاید گلی از مزار اندوه خفته در خاک

در حال روییدن باشد

درختان سرفه می کنند

و من میان لبهایشان سیگاری می گذارم و

می گذرم...

و خیال را که نسیم

با خود از دور دست دور آورده

در کوله بارم می گذارم

و فکر را

به آب که جاریست

و یخ نمی زند می سپارم تا ببرد...

فضای سبز همیشگی-زیر پای نیمکت تنها
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:2  توسط سکوت  | 

روزـ ساختمان کاری ـ یک اتاق کوچک:

دختر و پسر به همراه یک غریبه در اتاق ایستاده اند.غریبه دقیقه ای از اتاق بیرون می رود.پسر ناگهان دست دختر را می گیرد و به ملایمت می فشارد.گونه ی دختر را می بوسد و آرام می گوید:خیلی دوستت دارم...و به سرعت دور می شود.

غریبه به اتاق بر می گردد. همه چیز مرتب است و دختر و پسر هم به کار خود مشغولند.پسر می خندد اما درون دختر آشوبی برپاست...

شب ـ خیابان اصلی:

دختر و پسر آرام کنار هم گام بر می دارند.دختر لحظه ای می ایستد.حال خوشی ندارد.قدمی از پسر عقب می ماند.از سمت راست پسر به سمت چپش می رود.پسر نبود دختر را کنار خود حس می کند.به راست می چرخد.دختر را نمی بیند.هراسان بدور خودش می چرخد و چشمش که به دختر افتاد نگران و اندوهگین می گوید:اینجایی؟!

نفس راحتی می کشد و ادامه می دهد:آخ!فکر کردم نیستی!فکر کردم رفتی و تنهام گذاشتی...

دختر آرام لبخند می زند و دوباره دوشادوش هم رهسپار می شوند.پسر آرام شده اما دختر...

روز ـ خانه ی پسر ـ اتاق:

پسر روی تختی در گوشه اتاق دراز کشیده و دختر روی یک صندلی نشسته و برای او کتاب می خواند.داستان  تمام می شود.دختر کتاب را می بندد و به پسر نگاه می کند.پسر خودش را آرام کنار می کشد و می گوید:میای پیش من دراز بکشی؟

دختر مردد است.اما فکر نمی کند.قلبش تند می زند.با کمی فاصله کنار پسر دراز می کشد.پسر دستانش را دور او حلقه می کندو او را تنگ در آغوش می گیرد و در گوشش زمزمه می کند. زمزمه هایش گنگ است. فقط خودشان می شنوند.

ساعتی بعد...پسر آرام دراز کشیده است.اما قلب دختر تیر می کشد...

شب ـ خانه ی دختر ـ اتاق:

صدایی از گوشی تلفن دختر بلند می شود که حاکی از آمدن پیامیست.دختر به سمت گوشی تلفنش می دود.پیغام را می خواندو سراسیمه کنار پنجره جای می گیرد.بر روی صفحه ی گوشی این جملات نقش بسته است:توی کوچه تونم.انتظار پنجره ای نیست مرا...

دختر خیره به پنجره می ماند.قطرات اشکش در تاریکی می درخشند.

روز ـ خانه ی پسر ـ اتاق:

پسر دراز کشیدهو دختر سرش روی بازو و دستش بر سینه ی اوست.پسر سخت نفس می کشد.دختر نگران است. می گوید:من برم  بیرون تو راحت بخوابی؟

ـ : نه!اگه بمونی خوب می شم.بری حالم بدتر میشه...میمیرم...

دختر دستش را از سینه ی پسر بر می دارد.پسر دست او را می گیرد و دوباره بر سینه اش می گذارد.دختر می گوید:می خوام راحت نفس بکشی.

ـ :راحتم.دوست دارم همینجوری بمونم.

ساعتی بعد...پسر نشسته و سر دختر بر شانه ی اوست.کتاب قطوری در دست پسر است.می خواند:لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را...

دختر اشک می ریزد.

روز ـ خانه ی دختر ـ اتاق:

دختر بر لبه ی تختش نشسته استو گوشی تلفن در دستش است:

ـ :چهار روزه جواب منو ندادی.خوب نگران شدم.آخه کجایی؟چی شده؟

ـ : من شرایطم خاصه و تو از اول اینو می دونستی.نمی تونی توقعی داشته باشی.

ـ :خوب ندارم.

ـ :همینکه میگی چهار روزه بی خبرم و دق کردم نشون دهنده ی سطح توقعه.

ـ :من فقط می خوام با خبر باشم همین!

ـ :من شرایطم خاصه.ما قرارمون این نبود.ما قرار نداشتیم  که از لحاظ روحی به هم وابستگی پیدا کنیم...

دختر انگار دیگر نمی شنود.آرام است.گوشی را قطع می کند.گریه نمی کند...

روز ـ ساختمان کاری ـ یک اتاق کوچک:

جلسه است.پسر رو به روی دختر نشسته است و روی مو ضوع جلسه بحث می کند.دختر به او نگاه نمی کند.هر از گاهی سر بلند می کند و مواظب است نگاهشان تلاقی نکند.پسر هم به او نگاه نمی کند.سر دختر پایین است.پس از مدتی سر بلند می کند و می بیند پسر به دخترک آبی پوشی چشم دوخته است...

شب ـ خیابان ـ یک کوچه ی باریک:

دختر سرگردان راه می رود و اشک می ریزد. رهگذران که قلیلند با تعجب و بعضی با ترحم به او می نگرند.سیگاری روشن می کند.نمی داند چندمی ست.چند ساعت گذشته و او هنوز به خانه نرسیده است.

نیمه شب ـ خانه دختر ـ اتاق:

تلفن زنگ می زند.دختر جواب می دهد.پسر با شادابی حرف می زند و ماجرا می گوید.چشمان دختر را اشک گرفته اما نگاهش به دوردست خیره مانده است و آرام لبخند می زند...

                                                                      ـ ادامه دارد ـ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط سکوت  | 

باز،بسته،باز،بسته،باز،تا ابد باز...

ستاره کمرنگ بود.از پشت شیشه های پنجره ی کاشته شده بر سپیدی های دیوار دیده نمی شد.

پنجره باز شد.تا ابد باز شد.ستاره چشمک زد.دیده شد،اما کمرنگ بود....

روز شد.خورشید پررنگ بود.نمی گذاشت ستاره دیده شود.ستاره نبود.تمام پنجره ها را بستم.تمام پرده ها کشیده بود.اما دیوارها همه روشن شده بودند.چشم را می زدند.دیگر سیاه نبودند.

روز مرد.خورشید رفت.شب شد.پنجره باز شد.

ستاره نبود.ابر بود.شب بود.سیاه بود.دیوارها همه سیاه شدند.چشم را نزدند.پنجره ها باز شدند.شیشه نبود.غبار نبود.ابر بود.ستاره نبود...

خورشید ستاره را گرفت.ابر ستاره را گرفت.پرده گرفت.شیشه گرفت.غبار گرفت.

باز،بسته،باز،بسته،بسته...تا ابد بسته...با پرده هایی ضخیم بر غبار پنجره

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:57  توسط سکوت  | 

ديوار سياه بود.قلم مو نداشتم،رنگ نداشتم.سياهي اش دلم را مي زد.نمي توانستم بر رويش نقشي بزنم.خورشيد هم بر او نمي تابيد.پسرك نزديك مي شد.به ديوار تكيه داده بودم.آشفته بودم.خورشيد همراه پسرك بود.ديوار روشن شد.سفيد شد.كبوتري كشيدم بر روشنايي هاي ديوار.بال نداشت.لب نداشت .گريه مي كرد.پسرك جلو آمد.بال كشيد...آسمان كشيد...و لب هايي كه مي خنديدند...و خنديدو من خنديدم.و زيبا شد.و من زيبا شدم.و با هم در روشنايي هاي ديوار پر كشيديم.بر جاده هاي روشن از نور كه بر ديوارم نقش زده بودم و انتها نداشت قدم زديم.نگران بود.رسالتي داشت.خسته بود.تازه از راه رسيده بود.نا نداشت.مي امد اما پاهايش خود را پس مي كشيدند.خسته شد.ننشست.هيچوقت نمي نشست..بر من خيره شد.بر او خيره شدم.خنديد.خنديدم.زيبا شد.زيبا شدم و دانستم كه نخواهد ماند.سر گرداند و دور شد.قلم را نبرد.رنگ را نبرد.بال را نبرد.لب هايي كه مي خنديدند را نبرد...آسمان و كبوتر را هم نبرد...اما خورشيد همراه او بود...ديوار دوباره تاريك شد.سياه شد.ديگر كبوتر نبود.خنده نبود.بال نبود...وديگر...من هم نبودم...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1:40  توسط سکوت  | 

در چنين شبانگاه
كه سرد است و تاريك است؛و حركات ممتد قطار بر ريل هاي فرسوده خطوط نوشته هايم را آشفته و در هم مي كند
همان حركاتي كه تخت هاي همسفرانم را بسان گاهواري نموده و خوابشان خوشتر؛چه سخت است در انزوا بر بالهاي دقايق تا صبح سفر كردن ؛و قلم فرسودن
چنان رسولي خسته كه رسالتي بر گردن دارد قلم بر كاغذ مي چرخانم بي آنكه بدانم آيا چشمي بر قصه ي حك شده ام بر اين كاغذ خواهد چرخيد يا اين نيز همچون ديگر روايات اين دفتر و اين جوهر در انزوا خواهد پوسيد...؛
تمامي وجود و احساساتم همانند صفحات مدور آغشته به رنگهاي تاريك و روشن آماج تيرهاي بي امانيست كه خود محرك تير اندازهايشانم
بي قرارم
و خود عامل بي قراري خود
و مي دانم
و مي دانم از آنجا كه سرشته با اين شيدايي و بي قراري ام...جز اين نمي توانم زيست...؛
نسبتا نا تمام بر اثر خستگي و غم مفرط
رستوران قطار
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:53  توسط سکوت  |